حالا کمی دلم آرام شد
حالا کمی دلم آرام شد
ساعت 21/44 دقیقه بود که آخرین تماس را با او داشتم
دیگر خبری از او نبود ، عقربه های ساعت رویه 23/20 دقیق ایستاده بود .
دیگر دلم طاقت نداشت ، تمام بدنم عرق سردی کرده بود.
نمی دانستم چرا دلم مثل سیروسرکه دارد می جوشد.
- خدایا....
- یعنی چی شده....
نمیدانم چرا در این هنگام یک دفعه یاد یک ماجرا افتادم.
داستان دفن کردن یک زن توسط شوهرش.
و یک صحنه قشنگ.....
در آن داستان نوشته بود که این زن و شوهر عاشق هم بودن . نه این عشقها که امروزه در جامعه رواج دارد.
یک عشق پاک و زیبا.
اما می خواهم بگویم که در آن موقع که من نگران بودم چه صحنه قشنگی به یادم آمد.
یاد این که آن زن در وصیت نامه خود به شوهرش نوشته بود
"عزیزم ، زمانی که میخواهی مرا دفن کنی با پشت دستت خاک روی بدن من بریز !!! " (کنایه از این که قبر دیرتر پر شود تا زمان دیدارشان طولانی تر بشود)
چه وصیت نامه عاشقانه ای
این قسمتی از وصیت نامه مادر سادات حضرت زهرا (س) به همسرشان حضرت امیر المومنین علی(ع) بود.
یا زهرا کمی از عشق وجودت را در دل ما بی انداز.
حالا کمی دلم آرام شد

من یک سرباز پیاده (طلبه) هستم . امیدوارم در دوران غیبت حضرت صاحب الزمان بتوانم در حد خودم در ارتش امام زمان مثل یک سرباز پیاده اولا گوش به فرمان حضرت آیت الله خامنه ای باشم ثانیا در حد امکان شرایط ظهور را فراهم کنم