توهین به لاریجانی یا دفاع از حریم ولایت

توهین به لاریجانی

یا

دفاع از حریم ولایت

 

 - مجید همتیان,سیدعلی طلبه,کــــمـیـل  هستم مشهوربه  ابــوعـــلی,زهرا محب فاطمه سلام الله علیها,مهدی ساندیس خور سایبری,دایی بسیجی قبل از قطعنامه جا مانده از قافله,دلتنگ کربلا روانشناس کلوب,مهدی و جعفر بهاری,  حامیان دكتر جلیلی   آذربایجان شرقی,نگار فدایی سید علی,حسام اللهم عجل لولیک الفرج ,طلبه جوان,نادیا بابک محب ائمه علیهم السلام,قــــاصـــدکـــــــ  محب فاطمه سلام الله علیها,حاج حسین نصر الله     ,هیئت آنلاین هیئتی در گستره جهان,امان از دل رهبر ، چه خون شد دل رهبر  . . .

 

روز ۲۲ بهمن بود که ساعت ۹ پدرم از خواب بیدارم کرد .

گفت ما داریم می ریم راهپیمایی اگه میای زود حاضر شو . منم مثل برق از جام بلند شدم و حاضر شدم . بعد همراه خانواده به سمت حرم حضرت معصومه(س) و خیابان های اطراف که محل اصلی راهپیمایی بود حرکت کردیم.

تقریبا ماشین ما از پل نیروگاه جلوتر نیامد و همانجا ماشین را پارک کردیم و از همان جا با شعار های مرگ بر آمریکا و.... به سمت حرم حرکت کردیم.

من کم کم از خانواده جدا شدم و رفتم داخل حرم حضرت معصومه شدم ، که دیدم از بلندگو صدا می آید که فردی می گوید تا دقایقی دیگر از صحبت های آقای علی لاریجانی رئیس مجلس بهره مند می شویم.

منم سریع وارد شبستان امام خمینی(ره) شدم ، و دیدم که همزمان با شروع سخنان آقای لاریجانی عده ای که تعداد آنها تقریبا ۳۰ نفر بود شعار می دادند، (بصیرت،بصیرت) .

می دانستم که این افراد با توجه به دعوای آقای احمدی نژاد و لاریجانی در مجلس  اعتراضاتی دارند و از این که دل آقا را خون کردن ناراحت هستند.

کم کم اعتراضات بالا گرفت به طوری که تمام افراد شبستان امام ، شعار می دادند (خواص بی بصیرت ، مایه ننگ ملت) و عده ای با پرتاب دمپایی و کفش به سمت جایگاه ، سخنان آقای لاریجانی نا تمام ماند و محافظان ، ایشان را از درب پشتی خارج کردند.

من از این اتفاقاتی که افتاد یک تحلیلی دارم.

اصلا این که این مطلب را نوشتم برای این بود که متاسفانه بعضی از خبرگزاری های داخلی ، یا این مطلب را به صورت غلط بیا کردن یا تحلیل نا درستی کردند.

۱ـ این مردم به آقای لاریجانی اعتراض کردند به دلیل سخنان مقام معظم رهبری در چند روز پیش از ۲۲بهمن ، که فرمودند از این لحظه تا زمان انتخابات هر کس اختلاف در جامعه بی اندازد خائن است.

۲ـ شاخص ما سخنان مقام معظم رهبری است نه یک قدم جلوتر نه یک قدم عقب تر.

۳ـ ما اعتراض اصلیمان به آقای احمدی نژاد است که به خاطر یک سند ، دعوای کودکانه را شروع کرد.

(البته نباید ایشان را ضد ولایت بخوانیم و در حرم حضرت معصومه به ایشان بی احترامی کنیم)

بعضی ها گفتن که اعتراض کنندگان خوشحالی ۲۲ بهمن را به کام مردم تلخ کردند.

من یک سوالی دارم: آیا این اعتراض کنندگان خوشحالی را از مردم گرفتن یا کسانی که در صحن علنی مجلس دعوای کودکانه انجام دادن و دل رهبر را خون کردند.

البته وقتی مقام معظم رهبری فرمودند که دیگر از این کارها نکنید ما هم گوش می دهیم.  

امروز هم رهبر انقلاب در دیدار مردم تبریز فرمودند:

 این که رئیس یک قوه به خاطر یک سند اثبات نشده ، دو قوه دیگر را متهم کند خلاف شرع و قانون و ضایع کردن حقوق مردم است.

و سپس فرمودند که اصل استیضاح در مجلس غلط بود آن هم با دلیلی که مربوط به آن وزیر نیست.

دفاع رئیس محترم مجلس هم از خودش مقداری زیاده روی بود و لزومی نداشت 

بنده مخالفم با این كارها كه یك نفر را به عنوان ضدولایت و ضدبصیرت علیهش شعار بدهند و جلسه را برهم بزنند مانند كاری كه در قم و مرقد امام اتفاق افتاد/اگر این افراد حزب اللهی و مومن هستند این كارها را نكنند

البته ما نباید بگذاریم که دشمن از این اختلافات و اعتراضات سوء استفاده کند .

انشاالله که دیگر از این بد اخلاقی ها از کسانی که توقع از آنها نیست ، دیده نشود .

 

از خون دادن تا جون دادن سوار موتور

از خــون دادن

تا جــون دادن 

سـوار مـوتـور

خاطرات پدرم

قسمت:چهارم

سال ۱۳۵۷ بود که با خانواده در منزل نشسته بودم و یکی از دوستانم درب منزلمان را زد و گفت گاردیهای شاه به پادگان نیروی هوایی حمله کردن (به جرم همراهی با امام و مردم) و آنها نیاز به خون دارن.

سریع حاضر شدم که برم بیرون ، که خواهرم گفت میشه منم بیام؟ گفتم باشه فقط زود حاضر شو.

سوار موتور (یاماها۱۰۰)  شدیم و به سمت بیمارستان جرجانی حرکت کردیم. مجروحین و زخمی های زیادی را آورده بودند. من و خواهرم هم در صف خون دادن ایستادیم و خون دادیم.

سپس سوار موتورسیکلت شدیم و به سمت خانه راه افتادیم ، وقتی به میدان فوزیه (امام حسین فعلی ) رسیدیم ، دیدیم وضعیت میدان غیر عادی است . مردم چندین مرکز قمار و مشروب فروشی را آتش زده بودند و متواری شده بودند ، حتی یکی از کامیون های حمل سرباز را هم آتش زده بودند .

سربازان گارد با عصبانیت میدان امام حسین و خیابان ۱۷شهریور را محاصره کرده بودن ، ما هم بی خبر از همه جا با موتور وارد میدان و سپس خیابان ۱۷شهریور شدیم .

سربازان گارد هم که دنبال افراد مشکوک می گشتن چشمشان به ما افتاد ، ما هم که از یک طرف فعالیت سیاسی داشتیم از طرف دیگر ظاهرمان هم مشخص بود (هم ریش بلند من و هم حجاب کامل خواهرم) و به ما فرمان ایست دادند و من هم سرعتم را بیشتر کردم تا از دست آنها فرار کنم.

وقتی پشت سرم را نگاه کردم ، دیدم چند کامیون ایفا با سرعت در تعقیب ما هستند و با تیر مستقیم اسلحه ژ۳ شلیک می کردند که گاهی این تیر ها از کنار ما رد می شد و ما گرمی تیرها و بوی باروت را حس میکردیم.

به خواهرم گفتم شهادتین را بخوان که شهادتمان نزدیک است ، یک مرتبه به ذهنم رسید که وارد یکی از کوچه ها شوم ، و به سرعت هیمن کار را هم کردم ، ولی از بخت بد ما کوچه بن بست بود.

با نا امیدی به ته کوچه رسیدیم ، و من و خواهرم از موتور پیاده شدیم و من موتور را پرت کردم زمین و به سر کوچه نگاه کردیم که سربازان گارد از ماشین پیاده می شوند به به سمت ما می دویدند.

دیگر همه درها به رویمان بسته شده بود و چاره ای جز تسلیم نداشتیم اما یک مرتبه اتفاق عجیبی افتاد که من هر وقت یاد آن حادثه می افتم این آیه از سوره طلاق برایم تداعی می شود

(و مَن یَتق الله یَجعَل له مَخرجا و یَرزقَکم من حیث لا یَحتسب...)

کسی که تقوای الهی پیشه کند،خداوند در هنگام بن بست ها و سختی ها برای او محل خروج قرار می دهد از جایی که به حساب نمی آورد 

و آن حادثه این بود که درب یکی از خانه هایی که مقداری عقب نشینی داشت باز شد و شخصی من و خواهرم را به داخل خانه کشید و ما را از طریق پشت بام فراری دادند.

 البته خدا مارا نجات داد.

http://dl.aviny.com/Album/enqelabeslami/enghelabi-eslami/tazahorat2/kamel/67.jpg

مشروب فروشی و مهدیه تهران

مشـروب فـروشـی آرشاک 

یا

همان مهدیه تهران

 خاطرات پدرم

قسمت:سوم

 سالها پیش به واسطه برادر بزرگم مرتضی و دوستانش با یک مرکز اسلامی بنام مهدیه ، که در چهارراه امیریه تهران واقع شده بود آشنا شدم.

آنجا با روحانی مبارزی به نام شیخ احمد کافی که بنیان گذار مهدیه بود آشنا شدم.  مهدیه در صبح های جمعه جمعیت تهران را به سوی خود جلب می کرد و در آن دوران خفقان و طاغوت این مکان مرکز تجمعی بود برای مشتاقان و محبان امام زمان(عج).

 مرحوم کافی خود یک روز روی منبر تعریف میکرد که اینجا قبلا یک مشروب فروشی بود که متعلق به یک فرد ارمنی به نام آرشاک بود و من با پولی که خیرین بانی آن بودند آنجا را خریدم و بعد ها آنجا را توسعه دادم تا تبدیل شد به مهدیه.

اسفند ماه سال ۱۳۵۶ بود که مثل همیشه شب جمعه به قصد رفتن به مهدیه به اتفاق برادر کوچکترم مجتبی و دوست عزیزم شهید سلیمان حنانی (که بعد از انقلاب در ۸ سال دفاع مقدس در عملیات فتح المبین به شهادت رسید و مرا برای همیشه تنها گذاشت) به سوی مهدیه حرکت کردیم .

با کمال تعجب دیدیم ماموران گارد شاهنشاهی آنجا را محاصره کرده و می گفتند مهدیه تعطیل است و شیخ احمد کافی مسافرت است (بعد ها مطلع شدیم شیخ احمد کافی را در مسیر تهران مشهد به شهادت رسانده اند).

ساعت ۱ نیمه شب بود که با ناراحتی برگشتیم به سمت خانه ، ولی چون کلید خانه مان را نداشتیم و دلمان نمی خواست که والدینمان را از خواب بیدار کنیم تصمیم گرفتیم تا صبح بیرون باشیم و با موتور سیکلت مان  به میدان ژاله(شهدا امروز) آمدیم تا بنزین بزنیم و از باقالی فروشی کنار پمپ بنزین مقداری باقالی خریدیم و مشغول خوردن شدیم .

در این هنگام چند مامور و پاسبان  شهربانی وقتی مارا با کتاب دعا و زیرانداز دیدند ، به ما مشکوک شدند و با حالت تهدید آمیز به ما دستور خروج از پمپ بنزین را دادند  ، یکی از مامورین بطرف شهید سلیمان حنانی آمد واو را هل داد ، اما سلیمان خود را محکم نگه داشت و آن مامور سیلی محکمی به گوش سلیمان زد.

 سلیمان هم که کینه ماموران شاه را به خاطر شهادت برادر بزرگش در سینه داشت (فریدون برادر بزرگ سلیمان که جزء کادر درجه داری شاه بود و اورا به جرم ندادن سلام نظامی به عکس شاه به صورت مشکوک و مرموزی می کشند و سلیمان همیشه کینه مامورین شاه را در دل داشت)  مشت محکمی به سینه مامور زد و مامور نقش بر زمین شد .

در این هنگام ماموران همگی به سوی سلیمان هجوم بردند و او را زیر مشت و لگد گرفتند و سپس او را دستگیر کرده و به کلانتری بردند . ما هم جلوی کلانتری رفته و از ماموران خواستیم که سلیمان را آزاد کنند.

آنها گفتند شما خرابکار و سیاسی هستید ، بالاخره با وساطت و دادن تعهد مبنی بر اینکه دیگر فعالیتی نداشته باشیم و به مهدیه هم نرویم ، سلیمان را آزاد کردند .

اما پس از آزاد شدن سلیمان و دیدن آثار شکنجه در سر و صورت او آتش ما تند تر شد و بعد ها سلیمان گفت سر مرا به داخل حوض آب فرو می بردند و تا مرز خفگی می رسیدم تا مجبور به اعتراف شوم.

و با این اتفاق گویی نیرویی عظیم ، ترس و وحشت را از ما گرفت و شجاعت را جایگزین آن کرد و عزم و اراده مان در جهت مبارزه با رژیم ستم شاهی محکم تر شد که در فرصتی دیگر ذکر خواهم کرد

فرار از جهنم

فـرار از جـهـنـم

خاطرات پدرم

قسمت:دوم

دیگر محیط پادگان برایم قابل تحمل نبود و هر لحظه به فکر فرار بودم ، حتی یک بار به بهانه آوردن یغلبی(ظرف غدا) به کنار سیم خار دار انتهای زمین صبحگاه آمدم تا راهی برای فرار پیدا کنم ولی یک درجه دار بهم مشکوک شد و مرا از آنجا دور کرد .

تا اینکه یک روز جمعه که همه به مرخصی رفته بودند و پادگان خلوت بود ، دو دستگاه کامیون ایفا که مخصوص حمل نفر و اجناس بود ، قرار شد چند نفر را  به عنوان بیگاری سوار کامیون کرده و برای بارکشی به بیرون از پادگان ببرند ، پنج نفر از نیروهای آموزشی را سوار کامیون ها کردند ، وقتی من فهمیدم که قرار است این کامیون ها به خارج از پادگان بروند من هم داوطلب بیگاری شدم و جمعا شش نفر سوار کامیون شدیم ، و من بدون این که کسی را از نقشه فرارم مطلع کنم منتظر موقعیت مناسب برای فرار شدم.

بالاخره کامیون از پادگان خارج شد ولی متاسفانه یک مامور مسلح به اسلحه ام -پی-فایو برای مواظبت از ما شش نفر بود . کامیون وارد پادگان های مختلف می شد و ما اجناسی را جابه جا می کردیم.

در هنگام بازگشت ، به مامور مسلح گفتم شما بروید جلو و کنار راننده بنشینید خیالتان راحت باشه من نمی گذارم کسی فرار کنه ، مامور لبخندی زد و گفت باشه من میرم جلو ولی اگه اتفاقی افتاد به من اطلاع بده منم گفتم چشم قربان.

مامور با خوشحالی رفت و پیش راننده نشست و من همین که کامیون حرکت کرد و داخل خیابان پیروزی(فرح آباد سابق) شد در دلم صد تا صلوات نذر کردم که وقتی کامیون به چهارراه کوکاکولا برسد و چراغ راهنمایی قرمز شود ، تا من بتوانم از کامیون بپرم پایین .

همین طور هم شد ، سر چهارراه کوکاکولا با قرمز شدن چراغ به پایین پریدم ، همراهانم تا این صحنه را دیدن به مامور مسلح خبر دادن و او به سرعت از کامیون پایین آمد و به تعقیب من پرداخت.

منم کلاه نظامیم را از سرم برداشتم که شناخته نشوم و داخل جمعیت شدم و در یک فرصت مناسب جلوی یک تاکسی را گرفتم و گفتم میدان ژاله (شهدا امروز) و سوار شدم ، مامور مسلح همچنان سعی کرد که راننده تاکسی را متوقف کند که بحمدلله صلواتها کار خودش را کرده بود و من موفق به فرار از آن جهنم شدم بعد از آن ماجرا ، ضد اطلاعات(ساواک ارتش)به دنبالم بودند و من مجبور بودم تا مدتها متواری باشم.

ناگهان.........

(ادامه خاطرات پدرم انشاالله در پست های بعدی) 

وقتی از پدرم خواستم از خاطرات انقلاب بگوید گفت:

منم یکی از سربازان

اسلام وخمینی هستم

 

خاطرات پدرم

قسمت:اول

اواخر سال ۱۳۵۶ بود ، به پیشنهاد امام جماعت مسجدمان که در محله اتابک تهران بود ، افراد مذهبی را تشویق می کرد تا در بدنه ارتش شاه به استخدام در بیایند.

من هم به استخدام نیروی هوایی ارتش طاغوت در آمدم و ماموریت غیر سازمانیم این بود که افراد متدین درون ارتش را شناسایی و اعلامیه های حضرت امام(ره) را به رویت و اطلاع سایر ارتشیان برسانم.

متاسفانه به دلایلی که ذکر آن مفصل است لو رفتم و افراد ضد اطلاعات (ساواک ارتش) مرا بازداشت کرده و مرا به فردی سیه چرده وبی دین  بنام.... دادند و او پس از شکنجه های زیاد مرا زیر مشت و لگد گرفت و سپس مرا در اتاق کوچک و تاریکی هل داد و هم زمان چند گاز اشک آور و نارنجک صوتی به داخل پرتاب کرد ودر را بست .

در آن اتاق مخوف احساس خفگی از یک سو و از سوی دیگر صدای انفجار نارنجک ها مرا به حالت اغماء انداخت

تنها چیزی که به من امید میداد این بود که منم یکی از سربازان اسلام و خمینی هستم و شهادتم باعث بیداری مردم می شد

بالا خره بعد از یک ساعت در را باز کردند و به خیال این که من مرده ام ، جنازه ام را به بهداری بردند و در آنجا متوجه زنده بودنم شدن.

کم کم سرو صدای سایر نظامیان بالا گرفت و یک اعتراض عمومی در فضای آن پادگان به وجود آمد و پس از مدتی مرا ممنوع المرخصی کردند ، اما با ترفندی خاص از آنجا فرار کردم که در پست های بعدی بیان میکنم.

  

شوخی با پیر زن

شوخی با پیر زن

روزی پیر زنی نزد پیامبر اسلام آمد و گفت یا رسول الله آیا من به بهشت میروم؟ پیامبر فرمودند : هیچ پیر زنی وارد بهشت نمی شود .

پیر زن ناراحت شد و گریه کرد ، پیامبر به پیر زن گفت ناراحت نباش منظورم این بود که همه در بهشت به صورت جوان وارد می شوند و اگر پیر هم باشند باچهره جوان وارد بهشت می شوند

پیر زن خنده ای کرد،و خوشحال شد و رفت.

(آداب الطلاب)

میلاد با سعادت

 رئیس مکتب حضرت محمد(ص)

رئیس مذهب امام صادق (ع)

بر تمامی مسلمانان مبارک

 

من بتم را چه کار کنم

من بتم را چه کار کنم؟!!!

 

 

وقتی که زلیخا می خواست آن پیشنهاد را به حضرت یوسف بدهد ، روی بت خود پارچه ای کشید که او نبیند ، و یوسف به او گفت تو توانستی روی بت خود پارچه بندازی ، خدای من که بت نیست بتوانم روی آن پارچه بندازم من بتم را چه کار کنم ؟!!!

(وقتی که می خواهیم گناهی انجام دهیم همیشه خدا را ناظر بر کارهایما ببینیم و به کوچکی گناه نگاه نکنیم ، ببینیم با چه کسی مخالفت کردیم!!!)

هر چه زود تر بهتر

مقام معظم رهبری: 

هر چه زود تر بهتر

آیت الله خامنه ای :

اسلام اصرار دارد بر این كه این پدیده در اوان خود، هر چه زودتر، از آغاز احساس نیاز انجام گیرد.

این هم از اختصاصات اسلام است، هر چه زودتر بهتر. زود كه می گوییم یعنی از همان وقتی كه دختر و پسر احساس نیاز می‌كنند به داشتن همسر؛ هر چه این كار زودتر انجام بگیرد، بهتر است.

علت چیست؟ علت این است كه اولاً بركات و خیراتی كه در امر ازدواج وجود دارد در وقت خود و زودتر از این كه زمان بگذرد و عمر تلف بشود، برای انسان حاصل خواهد شد. ثانیاً جلوی طغیانهای جنسی را می‌گیرد.

لذا می فرماید: «من تزوّج احرز نصف دینه».طبق این روایت معلوم می‌شود كه نصف تهدیدی كه انسان درباره‌ی دین خود می‌بیند از طرف طغیانهای جنسی است كه خیلی رقم بالایی است.

خطبه‌ی عقد مورخه‌ی 9/12/1380

ما در مسلمان بودن اتحاد داریم

ما در مسلمان بودن اتحاد داریم
 
و هیچ کس مانع اتحاد ما نمی شود
 
 

برخی مجالس وهن‌آمیز به اسم تشیع در خانه‌ها و حتی دانشگاه‌ها و حوزه‌های علمیه برگزار می‌شود و همین مجالس ساده و به ظاهر مخفیانه(!) بیشترین خسارت را به مکتب راستین اهل بیت(ع) و وحدت مسلمانان وارد می‌کند.
به گزارش فارس، شاید بسیاری این روزها خبرهای کشتار شیعیان در پاکستان، حمله به شیعیان در کربلا، محاصره ده‌ها خانوده شیعه اندونزی در جاوه شرقی، حمله به حسینیه‌ها و مراکز شیعی در سوریه، محدودیت‌ها علیه شیعیان در مصر و عربستان و ... را شنیده باشند، اما در چرایی چنین اتفاقاتی کسی فکر نکرده است.

هر چند می‌توان ده‌ها عامل را در این برشمرد اما یکی از این عوامل مراسم‌هایی است که در روز 9 ربیع‌الاول برگزار می‌شود.
 

تجربه نشان داده که هیچگاه دشنام گفتن به مقدسات دیگران موجب هدایت گمراهان نمی‌شود بلکه برعکس آنان را به لجاجت و مقابله به مثل وادار می کند از این رو اهل بیت(ع) به شیعیان یادآور می شدند که خداوند از دشنام گفتن حتی نسبت به بت‌های مشرکان نهی فرموده است.

خداوند می فرماید « به معبود کسانى که غیر خدا را مى‏خوانند دشنام ندهید، مبادا آنها(نیز) از روى(ظلم و) جهل، خدا را دشنام دهند »
[أنعام/108] 
 9 ربیع الاول تاریخ قتل خلیفه دوم نیست

در این کتاب عنوان شده که اساسا قتل خلیفه دوم روز 9 ربیع الاول نبوده است بلکه بر اساس اعلام اکثر علمای شیعه و مورخان سنی و شیعه تاریخ قتل خلیفه دوم 26 یا 27 دی‌الحجه سال 23 هجری بوده است و روز 9 ربیع الاول روز کشته شدن عمر بن سعد به دست مختار ثقفی است که در آن سال‌ها جشن‌هایی به این زمینه گرفته می‌شده که بعدها به دلیل هم اسم بودن عمر بن سعد با خلیفه دوم به این نام یعنی «عمر کشون» مشهور شده است.

 استفتاء مقام معظم رهبری، آیات عظام نوری همدانی و مکارم شیرازی درباره «عیدالزهرا»
 
1. حکم برپایی این گونه مجالس با صورتی که گفته شد چیست؟

2. شرکت در این مجالس چه حکمی دارد؟

3. نظر حضرت عالی درباره «رفع القلم» که مجوز انجام بعضی گناهان و مناهی در این ایام می‌شود چیست؟

4. توصیه‌ای به این افراد را بیان کنید.
 
آیت‌الله خامنه‌ای در پاسخ به این استفتا می‌نویسند: هرگونه گفتار یا کردار و رفتارى که در زمان حاضر سوژه و بهانه به دست دشمن بدهد و یا موجب اختلاف و تفرقه بین مسلمین شود شرعاً حرام اکید است.

آیت‌الله نوری همدانی نیز می‌نویسد: چیزی به عنوان رفع قلم در روز به خصوصی نداریم و مسلمانان باید از تفرقه بپرهیزند و از هر چیزی که موجب وهن مذهب می باشد جداً اجتناب نمایند.

آیت‌الله مکارم شیرازی در پاسخ خود به این استفتا مرقوم کرده است: اولاً: روایتی با عنوان رفع قلم در آن ایام مخصوص در منابع معتبر نداریم. و ثانیاً بر فرض چنین چیزی باشد که نیست مخالف کتاب و سنت است و چنین روایتی قابل پذیرفتن نیست و حرام و گناه در هیچ زمانی مجاز نیست
هم چنین سخنان رکیک و کارهای زشت دیگر. و ثالثاً: تولّی و تبرّی راه‌های صحیحی دارد نه این راه‌های خلاف.

* آیت‌الله بهجت(ره) : عیدالزهراء روز بیان مشترکات میان شیعه و اهل تسنن و ترک لعن است
 
* آیت‌الله جاودان: شیعه‌ها را سر می‌بریدند، ثوابش باشد برای آن سخنران و آنها که تشویقش کردند

صحبت در این زمینه می‌تواند بسیار باشد اما شاید سخنان آیت‌الله جاودان که در زیر قابل مشاهده است کمک بیشتری در این زمینه بکند.