دشمن به نان ما حمله کرده

دشـمـن بـه نـان مـا حـمله کـرده


آن روز ها که دشمن به جانمان حمله کرد ، شهدا ما را شرمنده خود کردند.

نکند این روزها که دشمن به نان ما حمله کرده است ، شرمنده شهدا شویم!!!

از پوست تخمه هم نمی گذرن

از پوست تخمه هم نمی گذرن


ادامه خاطرات پدرم

قسمت 5

سال 1362 یعنی یک سال بعد از شهادت سلیمان حنانی یک شب او را در خواب دیدم.

وضعیت خوبی داشت ، فقط به من گفت : مصطفی ، اون شیرینی فروشی (قناد) رو از من راضیش کن .

از خواب پریدم خیلی فکر کردم که منظور سلیمان از شیرینی فروشی کیه؟. به مادرش مراجعه کردم ، گفتم شما شیرینی فروشی را می شناسید که سلیمان به اون بدهکار باشه؟ مادرش اظهار بی اطلاعی کرد .

خیلی فکر کردم با خودم گفتم شاید در طول جنگ از شهر های نزدیک منطقه جنگی ، تخمه یا شیرینی خریده باشیم و مقداری به آن بدهکار باشیم.

یک مقدار از نظر زمانی به عقب برگشتم ، یک مرتبه یادم آمد که ، دو سال مانده به انقلاب یعنی سال 55 ، من و سلیمان ، نصف روز درس می خواندیم و نصف روز کار می کردیم (بیشتر جوانان جنوب شهر آن زمان این گونه بودند) ، یادمه آن سال در کارگاهی نزدیک هفت حوض تهران کار می کردیم. شغل ما تخت خواب سازی البته از نوع فنری بود که من و سلیمان در قسمت زره بافی کار می کردیم.

یادمه وقتی نزدیک غروب از کار دست می کشیدیم به جهت فریضه نماز جماعت به مسجد النبی می رفتیم و پس از خواندن نماز پیاده تا سر 30متری می رفتیم. سر راه قنادی بزرگی بودکه معمولا مقداری تخمه و مخلفات می خریدیم و در حال پیاده روی می خوردیم.

آن زمان صاحب شیرینی فروشی مرد میانسالی بود . و زمانی که تخمه ما را بوسیله ترازو وزن می کرد ، چند دانه تخمه روی پیش خوان او می افتاد و ما با توجه به بی ارزش بودن آن چند تخمه را قبل از وزن کردن بر می داشتیم و می خوردیم. مرد شیرینی فروش هم چیزی نمی گفت و ما سکوت او را علامت رضایت تلقی می کردیم.

حالا با خود فکر می کنم ، می بینم نکنه آن مرد ناراضی بوده و از دنیا رفته و در عالم برزخ از شهید حنانی مطالبه حق کرده؟

با این فکر سوار موتور شدم و به نارمک رفتم و سراغ شیرینی فروشی را گرفتم و چون سالها از آن ماجرا گذشته ، چندین شیرینی فروشی اضافه شده بود و من مردد بودم که از کدام شیرینی فروشی خرید می کردیم .

همین طور که دنبال شیزینی فروشی می گشتم جلوی یکی از قنادی ها عکس بزرگی از صاحب شیرینی فروشی به دیوار بود ، توجه ام را جلب کرد .

داخل قنادی شدم و به مرد جوانی که پشت ترازو بود گفتم چند لحظه می خواهم وقتتان را بگیرم ، گفت بفرمایید ، گفتم صاحب این عکس کیست؟ گفت : پدرم هست که به تازگی از دنیا رفته ، من ضمن طلب رحمت برای پدرش گفتم : مثل این که پدر شما در آن عالم دستش خالیست ، شاید وصیتی داشته که به آن عمل نکردید ، و شاید مظالم به گردن اوست .

مرد جوان گفت چطور؟

من داستان خودم و شهید حنانی و خوابی که دیده بودم برای او گفتم و اضافه کردم ، پدرت آن قدر دستش در آن عالم خالی است که جلوی شهیدی را که بخاطر امثال پدرت به جبهه رفته اند را گرفته و بخاطر چند دانه تخمه ناقابل ....

در این هنگام چشمان مرد جوان گریان شد و پس از چند لحظه بلند بلند گریه کرد و این جمله را زمزمه می کرد "بابا سر تو چه آمده این همه ثروت برای من و برادر و خواهرم گذاشتی " پس از چند دقیقه که ساکت شد . گفت پدرم وصیتی کرده بود راجع اموالش و دادن رد مظالم ، پس از خودش متاسفانه ما بازماندگان بدلیل اختلاف و طمع و حرص ، به وصیت او عمل نکردیم و علت خالی بودن دست او همین امر است .

من مقداری پول جلوی آن مرد جوان گذاشتم و گفتم ارزش آن تخمه هایی که ما خوردیم از آن پول کمتر است .

آن مرد گفت شما امروز مرا از خواب بیدار کردید ، نمی دانستم که حق الناس این قدر مهم است و گفت خودم به تنهایی به وصیت پدرم عمل می کنم و برای شهید حنانی هم خیرات می کنم.


 

آن قدر در جبهه می مانیم تا......

آن قدر در جبهه می مانیم تا.............


شنیده بود عده ای هوای شهر زده سرشون ، بلند شد و ایستاد مقابل جمع.

کیپ تا کیپ توی سوله اطلاعات عملیات آدم نشسته بود.

گفت: بچه ها حتما می دونید که حکم اموال و اجناس وقفی چیه؟

می دونید که یک قرآن ، یه مهر ، یه کتاب ، یه سجاده که وقف مسجد یا حسینیه شده باشه ، باید اون قدر اونجا بمونه که یا لاشه اش را بیرون ببرند یا اصلا گم بشه و....

من و شما وقف جبهه هستیم . نائب امام زمان هم واقف ماست ، باید این قدر اینجا بمونیم که یا گم بشیم یا...

صورت همه از اشک خیس شده بود . شده بود عین مجلس روضه امام حسین.

حالا دیگه کسی سخن نمی گفت و از برگشتن به زندگی حرف نمی زدند.

راوی:مساواتی.همرزم شهید علی چیت سازان