مشـروب فـروشـی آرشاک 

یا

همان مهدیه تهران

 خاطرات پدرم

قسمت:سوم

 سالها پیش به واسطه برادر بزرگم مرتضی و دوستانش با یک مرکز اسلامی بنام مهدیه ، که در چهارراه امیریه تهران واقع شده بود آشنا شدم.

آنجا با روحانی مبارزی به نام شیخ احمد کافی که بنیان گذار مهدیه بود آشنا شدم.  مهدیه در صبح های جمعه جمعیت تهران را به سوی خود جلب می کرد و در آن دوران خفقان و طاغوت این مکان مرکز تجمعی بود برای مشتاقان و محبان امام زمان(عج).

 مرحوم کافی خود یک روز روی منبر تعریف میکرد که اینجا قبلا یک مشروب فروشی بود که متعلق به یک فرد ارمنی به نام آرشاک بود و من با پولی که خیرین بانی آن بودند آنجا را خریدم و بعد ها آنجا را توسعه دادم تا تبدیل شد به مهدیه.

اسفند ماه سال ۱۳۵۶ بود که مثل همیشه شب جمعه به قصد رفتن به مهدیه به اتفاق برادر کوچکترم مجتبی و دوست عزیزم شهید سلیمان حنانی (که بعد از انقلاب در ۸ سال دفاع مقدس در عملیات فتح المبین به شهادت رسید و مرا برای همیشه تنها گذاشت) به سوی مهدیه حرکت کردیم .

با کمال تعجب دیدیم ماموران گارد شاهنشاهی آنجا را محاصره کرده و می گفتند مهدیه تعطیل است و شیخ احمد کافی مسافرت است (بعد ها مطلع شدیم شیخ احمد کافی را در مسیر تهران مشهد به شهادت رسانده اند).

ساعت ۱ نیمه شب بود که با ناراحتی برگشتیم به سمت خانه ، ولی چون کلید خانه مان را نداشتیم و دلمان نمی خواست که والدینمان را از خواب بیدار کنیم تصمیم گرفتیم تا صبح بیرون باشیم و با موتور سیکلت مان  به میدان ژاله(شهدا امروز) آمدیم تا بنزین بزنیم و از باقالی فروشی کنار پمپ بنزین مقداری باقالی خریدیم و مشغول خوردن شدیم .

در این هنگام چند مامور و پاسبان  شهربانی وقتی مارا با کتاب دعا و زیرانداز دیدند ، به ما مشکوک شدند و با حالت تهدید آمیز به ما دستور خروج از پمپ بنزین را دادند  ، یکی از مامورین بطرف شهید سلیمان حنانی آمد واو را هل داد ، اما سلیمان خود را محکم نگه داشت و آن مامور سیلی محکمی به گوش سلیمان زد.

 سلیمان هم که کینه ماموران شاه را به خاطر شهادت برادر بزرگش در سینه داشت (فریدون برادر بزرگ سلیمان که جزء کادر درجه داری شاه بود و اورا به جرم ندادن سلام نظامی به عکس شاه به صورت مشکوک و مرموزی می کشند و سلیمان همیشه کینه مامورین شاه را در دل داشت)  مشت محکمی به سینه مامور زد و مامور نقش بر زمین شد .

در این هنگام ماموران همگی به سوی سلیمان هجوم بردند و او را زیر مشت و لگد گرفتند و سپس او را دستگیر کرده و به کلانتری بردند . ما هم جلوی کلانتری رفته و از ماموران خواستیم که سلیمان را آزاد کنند.

آنها گفتند شما خرابکار و سیاسی هستید ، بالاخره با وساطت و دادن تعهد مبنی بر اینکه دیگر فعالیتی نداشته باشیم و به مهدیه هم نرویم ، سلیمان را آزاد کردند .

اما پس از آزاد شدن سلیمان و دیدن آثار شکنجه در سر و صورت او آتش ما تند تر شد و بعد ها سلیمان گفت سر مرا به داخل حوض آب فرو می بردند و تا مرز خفگی می رسیدم تا مجبور به اعتراف شوم.

و با این اتفاق گویی نیرویی عظیم ، ترس و وحشت را از ما گرفت و شجاعت را جایگزین آن کرد و عزم و اراده مان در جهت مبارزه با رژیم ستم شاهی محکم تر شد که در فرصتی دیگر ذکر خواهم کرد